و من هنوز ايستاده ام...
آقاي دكتر احسان نراقي از شما بعيد است!

 

سيزدهم بهمن ماه 86 و شب هنگام كه قريب به اتفاق سياسيون، فرهيختگان و اقتصاددانان خسته از كارزارهاي روزانه به خانه يا محل اقامت خويش باز مي‌گشتند شاهد بودند كه شبكه 2 رسانه ملي با هدف افشاي توطئه‌ها و رذالت‌هاي «علم» جمعي از نزديكان‌ شاه سابق را وا داشته بود تا از علم و پدر سوختگي‌هايش بگويند.

در اينكه علم شاه‌پرست بوده و با انقلاب اسلامي همراه نبوده شكي نيست، مرگ در غربت او و قضاوت‌هاي تاريخي در مورد اين «راز سر به مهر» نيز حكايت از وابستگي‌هايش دارد.

با اين همه وقتي دكتر جامعه‌شناس بين‌المللي با 7 دهه و اندي سن و چند دهه تدريس در دانشگاههاي داخل و خارج و فعاليت در يونسكو و ... در برنامه‌ افشاي هويت علم در تلويزيون به كرات مي‌گويد «علم براي شاه خانم مي‌آورد» آدم مي ماند كه به احسان نراقي شك كند يا به رسانه ملي!

از رسانه ملي انتظاري نيست چرا كه فرهنگ مبارزه فرهنگي يا افشاگري آن با همين ادبيات هم ارائه مي‌شود و كسي ياراي اصلاح اين فرهنگ را ندارد. از ضرغامي هم اميد نمي‌رود بتواند اين فرهنگ را اصلاح كند. اما از دكتر احساس نراقي با آن همه يال و كوپال روشنفكري كه تنه به تنه اروپايي‌ها مي‌زند و بحث‌ها و كتابهاي روشنفكرانه و جاي پاي روشنگري‌ها، اين انتظار مي‌رفت كه واقعيت را با زبان مورد علاقه رسانه ملي بيان نكند. خيلي حيف شد! و بعيد نيست چند صباحي ديگر روشنفكري از جنس ديگري وا داشته شود در اين رسانه ملي مطلبي در مورد شخص شخيص احسان نراقي بگويد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦ - ابوالقاسم گل باف
خجالت نكشيم، چرا خجالت بكشيم!

 

 پرده اول

زمان: پنج‌شنبه شب

موضوع: مراسم خواستگاري

شب هنگام است، يك pent house به مساحت حدود 1000 مترمربع در طبقه بيست و چندم يك آسمان‌خراش در خيابان الهيه براي حضور مهمانان در نظر گرفته شده است. حدود 150 نفر از افراد با لباس‌هاي شيك و با دسته‌هاي گل و بعضا هدايايي در دست به پنت هاوس وارد مي‌شوند. در اين مراسم طبق سنت كهن ايراني با مراسم خواستگاري، شربت، شريني، ميوه و شام سرو مي‌شود. تنها هزينه‌ي شام 150 نفر مهمان، رقمي حدود 170 ميليون ريال (شام هر نفر حدودا 113 هزار تومان) برآورد مي‌شود.  مراسم خواستگاري در محيطي صميمي و بدون نگراني انجام مي‌شود.

در پايان مراسم مهمانان از ميزبانان به خاطر پذيرايي تشكر كرده و به سوي خانه‌ها پرواز مي‌كنند.

 

پرده دوم

مراسم: سفر

موضوع: صرف شام

همان پنجشنبه حدودا همان ساعات

مادري با دختر 9-8  ساله‌اش كه به شدت معصوم مي‌نمايد و از چالوس عازم تهران هستند، از «در» رستوران شهرام واقع در جاده چالوس وارد مي‌شوند. مادر كه بسيار موقر است به آرامي به پيشخوان نزديك مي‌شود و از مدير رستوران مي‌پرسد:

ـ ببخشيد ارزانترين غذاي اين رستوران چقدر است؟

ـ 3000 تومان خانم و آن هم چلوكباب كوبيده.

ـ آيا غذايي ارزانتر از اين نداريد؟

ـ خير، از چلوكباب كوبيده ارزانتر چه مي‌خواهيد؟

فرزند با خجالت چادر مادر را مي‌كشد و نجوا مي‌كند:

ـ مامان ظهر هم ناهار نخوردم، مامان، و پا به زمين مي‌كوبد.

مادر با اضطراب به مدير رستوران مي‌گويد:

ـ اگر كباب كوبيده را بدون برنج بدهيد چقدر مي‌شود؟

ـ 2000 تومان خانم.

ـ لطفاً يك پرس بگذاريد.

چند قدم به سمت ميزهاي سالن پيش مي‌رود، داخل كيفش را وارسي مي‌كند. مناعت طبع، نياز فرزند و ... با اين همه برمي‌گردد و خواهش مي‌كند:

ـ آقا ببخشيد گوشت برايمان خوب نيست لطفا سفارش مرا لغو كنيد.

اما كودك كه تصميم به لغو برنامه ندارد، اين بار گريه را سر مي‌دهد. قطرات بلورين اشك به آرامي در گوشه‌ي چشم مدير رستوران نيز ظاهر  مي‌شود، اما خودش را جمع و جور مي‌كند، پشت به مادر مي‌ايستد و مي‌گويد:

ـ ببخشيد خانم غذا را گذاشته‌اند، نمي‌توانم كنسل كنم.

چند دقيقه بعد براي اينكه مادر تحقير نشده باشد، از همان غذا (يك پرس چلوكباب كوبيده با يك سيخ كباب اضافه) روي ميز گذاشته مي‌شود.

مدير رستوران:

ـ يك سيخ كباب جايزه‌ي دختر خانم گل شماست.

و به آرامي يك قطعه اسكناس دو هزار توماني را به سمت دخترك مي‌لغزاند و مي‌گويد:

ـ اين هم براي خريدن يك عروسك كوچولو؛ آخه  دخترم  تو هم هم سن دختر من هستي.

و تحمل نمي‌كند به نايبش مي‌گويد:

ـ اون خانم با دخترش حساب كردن يادت نره.

و به كنار رودخانه مي‌رود تا اشكش سيلي شود و ...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦ - ابوالقاسم گل باف
رد صلاحیت شده ها در مجلس هفتم چه می کنند؟!

در خبر ها چنین آمده بود که ۲۰ نفر از نمایندگان فعلی مردم در مجلس شورای اسلامی که برای انتخابات مجلس هشتم نامزد شده بودند رد صلاحیت شدند.

اما در خبر ها نیامده بود که:

- با توجه به اینکه اعضا فعلی شورای نگهبان ۴ سال قبل صلاحیت این افراد را تائید کرده بودند اینک چه شده است که این ۲۰ نفر قانون گذار و با صلاحیت در عرض ۱ هفته بی صلاحیت شدند.

- از آنجا که ۲۰ نفر رد صلاحیت شده از دیدگاه رد صلاحیت کنندگان به معنای وجاهت قانونی نداشتن آنها برای شرکت در انتخابات مجلس هشتم است و مجلس هشتم در امتداد مجلس هفتم می باشد آیا این ۲۰ نماینده بی صلاحیت حق دارند از تاریخ رد صلاحیت شدنشان در مجلس هفتم حضور یابند؟

- تکلیف مردمی که در ۲۰ حوزه انتخابیه به این ۲۰ نماینده رد صلاحیت شده رای داده بودند چه خواهد شد؟

آیا برای ۴-۵ ماه باقی مانده عمر مجلس هفتم یک  انتخابات مجدد در این حوزه ها انجام می گیرد؟

- نمایندگانی که در طول خدمت خود در این نهاد قانون گذاری تحت نظارت و نگاه نهادهای نظارتی٬ اطلاعاتی و امنیتی بوده اند اگر مسیری را پیموده اند که صلاحیت آنها نزول کرده چرا پیش از این به ملت و موکلین معرفی نشده اند؟

- با توجه به اینکه مجلس شورای اسلامی در راس امور است و قانون می سازد در مجلس چه می گذرد که از  ۲۹۰ نفر تائید صلاحیت شده در مدت نزدیک به ۴ سال ۲۰ نفر آنها بی صلاحیت شده اند؟

- یادمان نرفته مرحوم آیت الله مشکینی بعد از انتخابات مجلس هفتم گفته بود این افراد تایید شدگان توسط امام زمان(عج) هستند چه شد که اینک ۲۰ نفر از همان تایید شدگان رد صلاحیت شدند؟

- اگر حال افراد٬ ملاک تشخیص آنها باشد مصوبات مجلس که از این پس با آرا این ۲۰ رد صلاحیت شده می تواند به قانون تبدیل و اجرایی شود چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد؟

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٥ بهمن ،۱۳۸٦ - ابوالقاسم گل باف
نخبگان كشور چه فرقي دارند!؟!؟

رييس جمهور در سفرهاي ادواري استاني خود با مردمي ملاقات مي كند كه جزو آحاد جامعه هستند و اكثر قريب به اتفاق، زندگي روزمره و تاثير در حيطه خانواده و بعضا محله و منطقه و شهر و ديار خود را دارند.

برخي از اين مردم براي اينكه مشكلات و معضلات خود را به رييس جمهوري برسانند مدتها چاره‌جويي كرده، پيش‌نويس نامه تهيه و از بزرگان خانواده و محل كار كمك مي‌گيرند تا بتوانند آنچه را كه مي‌خواهند مختصر، گويا و اثرگذار مطرح نمايند.

فراموش نكنيم در هر سفر استاني دهها و صدها هزارنامه، درد دل و گرفتاري مطرح مي‌شود كه بيشتر آنها مشكلات معيشتي، مسكن و مسايل قضايي و پايمال شدن حقوق را در بر دارد و يك گروه نخبه در چند بخش اقتصادي، اجتماعي و قضايي مي‌تواند كوههاي نامه را بنا به شرايط منطقه به چند پرونده خلاصه تقسيم و رييس جمهور را در جريان مسايل مبتلابه آن شهر و استان قرار دهد. چرا كه در حال حاضر دهها اداره، واحد، نهاد و ... و صدها پرسنل مشغول جمع‌آوري و دريافت نامه‌ها، مطالعه آنها، خلاصه‌نويسي، فعاليت‌هاي ثبت و ضبط و دبيرخانه، كپي‌برداري، آرشيو، پيگيري و ... هستند و با آن همه صرف وقت، نيرو و هزينه بايد از صاحبان چند ميليوني نامه‌ها پرسيد كه از پيگيري‌ها و پاسخ‌هاي دريافتي يا ارسال نامه‌ها به ادارات مربوطه چه رضايتي دارند.؟!

اما نخبگان جامعه در سطوح اقتصادي و اجتماعي كساني هستند كه نظر و راي شان صائب و كارگشاست و در اثر سالها ممارست، تدبير و كارشناسي همواره آماده طرح مسايل و راه‌كارها هستند.

نخبگان جامعه در مواردي نامه به رييس جمهور يا وزرا نوشته يا مي‌نويسند كه حاصل يك تفكر جمعي يا تحليل وضعيت مثلا اقتصادي كشور و همراه با راه‌كار يا هشدار براي آينده است. قاعدتا نظرات و جمع‌بندي‌هاي نخبگان از اين جهت مهم است كه داراي نظرات كارشناسي شده و راه‌حل‌هاي عملي است كه اگر از ديدگاه دولت قابل اجرا نباشد خود آنها بايد موظف شوند كه عهده‌دار انجام آن گردند.

ـ اينكه رييس جمهور اعلام مي‌كند ساعت‌ها به عقب‌ كشيده نمي‌شود و بعد اعلام مي‌شود در سال آينده ساعت‌ها به عقب برده مي‌شود.

ـ اعلام شود شروع ساعت كار بانكها 9 صبح خواهد بود و پس از چند ماه مجددا به وضعيت سابق بر مي‌گردد.

ـ سهميه‌بندي بنزين كه قرار بود در اول خرداد انجام شود و به تيرماه رسيد و اينك نيز در وضعيت مطلوبي نيست.

ـ نرخ سود بانكي توسط رييس جمهور پايين آورده شد و بانك مركزي و بانكهاي حتي دولتي نقدهاي جدي بر آن گذاشتند و ...

ـ تاسيس صندوق مهر رضا كه قرار بود مستقلا انجام شود، آخرالامر با ادغام چند مجموعه به تاسيس صندوق رسيد.

ـ لايحه ماليات برارزش افزوده كه به مجلس ارايه شد و با امضاء طومار مديران و نخبگان صنايع قرار شد احتمالا پس گرفته شود.

قاعدتا رييس جمهور نمي‌تواند بر تمام امور جاريه كشور و در جزييات مسايل مختلف، به تفكيك و به شكل كارشناسي وارد شود و اين برعهده مشاوران زيرك و كاردان و نخبگان و صاحب‌نظران است كه نظرات دلسوزانه خود را ارايه نمايند و البته ضرورت دارد كه نخبگان هرگز مورد بي‌مهري يا احيانا انگ و اتهام قرار نگيرند و قدر ببينند و شان، منزلت و جايگاه آنان حفظ شود.

البته از طرفي نيز نخبگان بايد اهل فن و سرآمد فن باشند تا مثلا براي حضور يك گروه از صادركنندگان خدمت رييس جمهور و ارايه 3 الي 4 گزارش كوتاه 150 مدير مجبور نشوند يك هفته به دفعات دور هم جمع شوند و 300-400 ساعت كار مديران صرف نشستن و گفتن و برخاستن شود تا ببينند پيش رييس جمهور چه بگويند.!

  

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦ - ابوالقاسم گل باف
سهم من، سهم تو، سهم او!

هميشه مي‌توان بحث‌هاي سياسي كرد، ناهنجاري‌هاي اجتماعي را به رخ كشيد، جنگ احزاب، نبرد پشت پرده باندهاي قدرت، زد و بندهاي جناحي و جنگ‌هاي زرگري براي مظلوم‌نمايي يا ماندگاري را برملا كرد، حتي نقدهاي ادبي نوشت، يا مهمتر از آن ثروت‌هاي بادآورده را به چالش كشيد، اما گاهي جنگ، جنگ حيات است و معجزه راز بقاء. باعث و بهانه‌ي اين سرمقاله، كودكي است كه قبل از اينكه شكار لاشخور شود، با دوربين Kevin Carter شكار و ثبت شد.

عكس برنده‌ي جايزه پوليتزر در سال 1994 (در دوران قحطي سودان) است.

اين عكس، كودك قحطي زده‌اي را در حال خزيدن به سمت چادر غذاي سازمان ملل، كه در فاصله يك كيلومتري صحنه قرار دارد، نشان مي‌دهد و نگارش اين غم‌نامه، توسط ماندانا آقاجاني،  مهندس كامپيوتر و يكي از هزاران هزار ايراني صورت گرفته كه اين عكس را ديده ، اما آرام و احساساتي نيز از كنار آن نگذشته و احتمالا پس از اينكه اشكهايش را پاك كرده و بغضش را فرو خورده، قلم به دست گرفته و راهكار ارايه داده است.

لاشخور در انتظار مرگ كودك است تا او را بخورد. اين عكس جهان را در بهت فرو ‌مي‌برد. هيچكس نمي‌داند چه بر سر كودك آمده، حتي عكاس اين عكس كه سه ماه بعد، به علت افسردگي خودكشي كرد.

***

مي‌گويند ديدن باور ايجاد مي‌كند. ابتدا مي‌بيني، تصور مي‌كني و سپس باور ...

مدتي است تصويري را مي‌بينم، اما هنوز نتوانسته‌ام باورش كنم.

تصويري است بسيار ساده با دو كاراكتر. يكي دور، كه صياد است و ديگري نزديك كه طعمه!

اين بار ديگر، تصوير كتاب قصه‌اي نيست كه مادربزرگ برايمان مي‌خواند. نقاشي كودكي نيست كه تصورات كودكانه‌‌اش را اغراق كرده باشد. روباهي نيست كه زير درخت، زاغي را تملق كند! گرگي نيست كه به دنبال بره رود يا شيري كه در كمين آهويي نشسته باشد. اين بار، شكارچي و شكار با هميشه متفاوت است!

تا به حال فكر كرده‌اي كه اگر تمامي ثروت دنيا بين مردمانش تقسيم مي‌شد، به من و تو چقدر مي‌رسيد؟! اگر تمامي دلخوشي‌ها را تقسيم مي‌كردند، سهم من و تو چه بود؟! يا اگر تمامي آرزوها تقسيم مي‌شد، ديگر جايي براي زياده‌خواهي‌هايمان مي‌ماند؟!

هستند و بسيارند آنهايي كه از بدو تولد، تنها در «هيچ» سهيم بوده‌اند! نداشته‌اند سقفي براي زيستن، غذايي براي خوردن يا حتي آبي براي نوشيدن! سهمي نبرده‌اند از يك خانواده، يك لباس حتي كهنه، يك جفت كفش پاره ... «هيچ» آنها، تنها، اندك رمقي است براي زنده بودن، حال آنكه چيزي كه ما از «هيچ» زندگي‌مان تلقي داريم، آرزوهاي دست‌نيافتني آنان است كه شبهاشان با آن، صبح مي‌شود... و ما در اين ميان ـ هر كداممان به نحوي ـ در پي آرزوهايي ديگريم!

مي‌دانم و باور دارم كه از هر آنچه در دنياست، به من و تو، بيشتر از سهممان ثروت رسيده. بيش از سهممان دلخوشي داريم و خواسته‌ها و آرزوهايمان حد و مرزي نمي‌شناسد! اگر دنيا ترازو باشد، ما در كفه سنگين‌تريم! پس بياييد به پاس سهم بيشتري كه داريم بهايي بپردازيم:

سرپناهي فراهم آريم اگر سقفي داريم، آرام كنيم اگر شبها آرام مي‌خوابيم، سير كنيم اگر مي‌خوريم، بپوشانيم اگر مي‌پوشيم، بخندانيم اگر مي‌خنديم و هميشه به ياد داشته باشيم تصويري را كه در آن: «صياد لاشخور بود و صيد، كودكي بي سهم»!

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦ - ابوالقاسم گل باف